زخم عشق

این متن رو خوندم خیلی زیبا بود گفتم بزارم توی وبم شمام بخونید حالش رو ببرید

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.   
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،    

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."  

یا علی

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سادنا

[گل][گل][گل][گل][گل][قلب] [گل][گل][گل][گل][قلب] [گل][گل][گل][قلب] [گل][گل][قلب] [گل][قلب] [ماچ]

elle maheiddini

kheili gashang bud. makhsusan alan ke dareh ruz madar mishe. chasbid hesabi.

دخترباران

[دست][دست][دست] به به چقدر زیبا بود...[مغرور][گل]

غریبه ღღ

وااااااااااای چقده خوشحالمممممممم [مغرور][خنده] اگه گفتی چرا؟؟؟؟؟ [مغرور]

برایت میمانم

سلااااااااااام حمید خوبی ...خسته نباشی پسر شمالی آپیدم با تولد برایت میمانم ...............منتظرتم هاااااااااا[لبخند]

حسین

سلام دوست عزیز مطلبت بسیار زیبا بود به من هم سری بزن[چشمک][گل]

مرضیه

سلام .خیلی عالی بود .[دست][دست][لبخند] .مارو فراموش نکنی .

سارا

سلام دوست گلم.وب قشنگی داری . خوشحالی میشم به منم سربزنی[چشمک]